در پست قبل فهمیدیم نیازهای غیر ضروری چقدر ما رو اذیت میکنه و زندگیمونو مختل میکنه. سپس برداشتن گام بعدی در بحث ما منوط به این سوال شد که اگر بخواهیم بفهمیم که چه رفتار و نیازی نرمال محسوب میشه و چه رفتار و نیازی غیر ضروری و کاذب ، چی کار باید بکنیم؟ چه جوری بفهمیم؟ آیا منبع قبل اعتمادی هست؟ اگر بخواهیم از گرفتاریهایی که یک ذهن شلوغ و پر از درخواستهای بی ربط به هدف و آرزوهای ما خلاص شویم آیا راهی وجود دارد یا نه؟؟!
همگی خوب میدونیم که مسائل مربوط به نیازهای روانی و ذهنی یک انسان به علم روانشناسی مربوط میشود که اگر کسی بخواهد پاسخ سوال پست قبل را بصورت علمی و آکادمیک بداند براحتی با خواندن چند کتاب به پاسخ خود میرسد. پس تا اینجا باید خوشحال باشیم که در عصری زندگی میکنیم که با تمام سختی هایش پاسخ برخی سوالها رو به راحتی در اختیار ما قرار میده. پس جواب این است که بله ! میشه پرسید و فهمید :) ... و این جواب خوشحال کننده، جلو برنده و امیدوار کننده هست.
خبر بهتری هم وجود داره و اون اینکه: راه نزدیک تری هم هست ! راهی که از این مونیتور هم به تو نزدیک تره ! جواب : درون خودت ! چطور میشه که آدمها به یک نفر میگویند خسیس؟ چطور میگوییم فلانی بخشنده است؟ خیر خواه ؟ زیاده طلب ؟ فرصت طلب؟ بی هدف ؟ وابسته؟ افسرده؟ فلانی آدم مورد اعتمادی هست ! فلانی نرماله ! و .... ! اینها از کجا در ذهن تو میآد؟ از همون جایی که دست خلقت قبل از اینکه ازش بخوای در درونت قرار داده. از قوه تشخیص خودت :) آیا تو برای فهمیدن اینها مطالعه خاصی کردی؟ این قدرت تشخیص به اینجا محدود نمیشه. مثلاً کسی که اصلاً علم موسیقی نمیدونه، به راحتی نوازنده ماهر و نوازنده غیر ماهر رو تشخیص میده. پس از نگاهی دیگر، انگار خود انسان هم به مرور و با تجربه کردن و به کمک قدرت تشخیص خودش یا بصورت حسی ، میتونه به نتایج خوبی برسه. پس میبینی که از این طریق هم ما کاملاً میتونیم بفهمیم مشکلمون چیه. با این راه نزدیک ، ما کاملاً میفهمیم که دارای نیازهای کاذب و دست و پا گیر هستیم یا نه :) ! خب ! ظاهرآً به جاهای خوبی رسیدیم !!
اگر دنبال این هستیم که اندازۀ صحیح و نیازهای واقعی خودمون رو بدونیم به حس خودمون رجوع میکنیم. اما اگر فکر میکنیم این حس رو با افکار پراکنده کدر کردیم و قدرت تشخیص رو ازش گرفتیم، به الگوهای صحیح و قابل اعتماد کارشناسان مراجعه میکنیم. پس این امکان وجود داره که ما سبک تر و راحت تر زندگی کنیم و از اثرات آزاردهنده ای که در پست های قبل دیدیم و باعث نگرانی ما شده بود رها بشیم :) اما یک سوال ! اکثر ما با کمی کنکاش مشکلامونو میفهمیم و میدونیم که از کجا و از کدام ذهنیت خود در حال ضربه خوردن هستیم . از طرفی طبق آنچه در بالا گفتیم راه حلش رو هم میتونیم پیدا کنیم و حلش کنیم. اما چرا برامون سخته؟ مثلاً حتی دکترها هم با اینکه میدونند چه غذایی چه ضرری داره یا حتی میدونند ذهنیت های مختلف چقدر میتونه یک زندگی رو تخریب کنه ، باز هم براشون سخته که به علمشون تکیه کنند و تغییر رو وارد زندگیشون کنند.
این سختی خیلی رایج هست! چرا برامون سخته که از خودمون جدا کنیمشون؟ این حالت توی خیلی از آدمها هست. چرا بعضی ها این تغییر براشون سخته؟
پی نوشت - روز 29 بهمن روز سپندارمزگان رو بیشاپیش به همه دوستان تبریک میگم.








مکث همیشه لازمه. این مکث و بازبینی ، جلوی گم شدن رو میگیره ... پس در این بازبینی اگر در هر جمله شک داشتی ، به پست مربوطه رجوع کن همسفر جان !
سوال مهم اینه که اول من باید بدونم خط تعادل در هر یک از نیازهام کجاست بعد از تواناییم استفاده کنم و برای رسیدن به احساس بهتر نیازهامو برسونم به یک مقدار مناسب.اون خط رو هم در پست ششم (


احتمالاً حس میکنم خوشبخت ترین آدم روی زمینم ... پس باید توی قدم اول برای رسیدن به خوشبختی، برم سراغ شناخت میل هام. نیاز هام !